همزمان با هم رسیده بودیم به ایستگاه هردو خیلی خسته به نظر می رسیدیم اما چون به این مسیر لعنتی عادت کرده بودیم ظاهر رو خوب حفظ کردیم.
من همراهم غذا بود تو هم یه چای کیسه ای داشتی چه خوب کردی که به من هم دادی چقدر چسبید وقتی گفتی بذار بیشتر بمونه تو لیوان
تو، داد میزنه که چای پر رنگ دوست داری
.
چه خوش می گذشت
خوشحال بودم که شب رو باید اونجا می گذروندیم از این ور گفتی از اون ور گفتی از جاها یی که رفته بودی
بهت گفتم که دوست ندارم تنها سفر کنم تو هم که خوش سفری بیا باهم بریم
پات شل شده بوداما نفهمیدم چرا اینقدر شک داری
موقع رفتن شد ساکت رو بستی
دم در وایسادی خیلی خسته تربه نظر می اومدی انگار سالها پیر شده بودی یه نیم نگاه به مسیر من و یه نگاه ممتد به مسیر خودت
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment