دوباره حالم ریخته به هم
به هیچ عنوان دلم نمی خواد برگردم به حال قدیمم
وقتی خودم رو از بیرون می بینم دلم برای خودم خیلی می سوزه این دست و پا زدن بی نتیجه و فقط هر روز بیشتر و بیشتر غرق شدن
کاشکی من از زندگی شاد بودن رو یاد گرفته بودم به جای اندوه تا این شادمانی عاریتی انقدر زود زود از زندگی من فرار نکنه
از گفتن دوباره این جمله حالم داره بهم می خوره اما دلم گرفته و از شدت گرفتگی ترسیده خیلی هم ترسیده و فکر می کنم که دیگه هیچ حرکتی نمی تونه حالمو عوض کنه و من محکومم به این اندوه
به هیچ عنوان دلم نمی خواد برگردم به حال قدیمم
وقتی خودم رو از بیرون می بینم دلم برای خودم خیلی می سوزه این دست و پا زدن بی نتیجه و فقط هر روز بیشتر و بیشتر غرق شدن
کاشکی من از زندگی شاد بودن رو یاد گرفته بودم به جای اندوه تا این شادمانی عاریتی انقدر زود زود از زندگی من فرار نکنه
از گفتن دوباره این جمله حالم داره بهم می خوره اما دلم گرفته و از شدت گرفتگی ترسیده خیلی هم ترسیده و فکر می کنم که دیگه هیچ حرکتی نمی تونه حالمو عوض کنه و من محکومم به این اندوه