دوباره بی اختیار دستمو بردم جلو، پیرهن قرمز رو برداشتم به سرعت رفتم به سمت صندوق، فروشند ه با شک نگاهم کرد و با نیم نگاهی به تابلو بالای سرش اشاره کرد "بعد از فروش پس گرفته نمی شود" با بی اعتنایی پول و دادم و اومدم بیرون
تا رسیدم خونه پیرهن رو پوشیدم جلوی آینه ایستادم اما ایندفعه هم فایده ای نداشت
خیلی وقت بود که رنگ زندگی رو از لباسها عاریت می گرفتم اما این روزها این رنگهای عاریتی هم رنگی نمی ده
Sunday, June 7, 2009
Saturday, May 30, 2009
من با تو درد مي كشم
من با تو درد مي كشم
این روزها بیماری عجیبی پیدا کردم آدم ها را بر حسب خاطراتی که ازشون دارم می سنجم و اما وقتی به تو می رسم مکث می کنم
خاطراتم رو مرور می کنم از روزی که بعد از سالها صدات توی گوشی تلفن پیچید تا روزی که زخمی ام کرده بودی و من مثل یه ماده گرگ زخمی زوزه می کشیدم یا د دلجویی کودکانه ات افتادم یاد لحظه ای که به آخر خط رسیده بودی روزهای متمادی بی ایمانی و مکالمات فاصله دارمون تو لحظه هایی که نزدیک بودیم
من با تو می خندم
با تو گریه می کنم
و بیشتر از همه
من با تو درد مي كشم
Tuesday, May 19, 2009
Saturday, May 16, 2009
قصه از کجا شروع شد؟
والا خدمتتون عارضم که بنده انشا های مدرسه ام رو هم به زور می نوشتم تنها کاری رو که همیشه مطمئئئئئئئئئئن بودم که توش هیچ استعدادی ندارم نوشتن بوده اما الان احساس می کنم مجبورم بنویسم می فهمین مجبور!!!!خیلی ساله که بلاگ های مختلف رو می خونم اما هیچ وقت جرات نکردم که خودم یه بلاگ راه بندازم اما امروز توی یه لحظه احساس کردم که باید این کار رو شروع کنم که خدای ناکرده گوشه گلوم گیر نکنه و بلاگ ننوشته از دنیا برم نه حالا بقیه کارایی که می خواستم و کردم !!!!! بالاخره جونم و هزار تا آرزو ی نرسیده دارم
Subscribe to:
Posts (Atom)